۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

پاستیل شب یلدا !

واااااااااای بچه ها این ظرف رو نگاه کنید:

حالا اگه 4 برابرش جلوتون باشه چیکار می کنید؟

من که دارم از دل درد میمیرم، با اینکه زیاد نخوردم و مامانم میگفت: "برای مهمونی فردا هم بذار"

اینا عشق من هستن، باید روزی حداقل یه بسته بخورم. تنها کسی که تو دانشگاه روش میشه پاستیل دستش بگیره و به همه تعارف کنه منم.

کاشکی به جای آجیل شب یلدا، پاستیل شب یلدا داشتیم و همه می خوردن.

البته از امسال به بعد، پاستیل هم به آجیلای شب یلدای خونه ی ما اضافه شد.

مامانم از اونجا که علاقه ی بسیار زیاد من رو به پاستیل می دونست، امسال در حرکتی کاملا غیر منتظره، تصمیم به اضافه کردن پاستیل به آجیلهای شب یلدا کرد و ما را از کرده ی خود بسیار خرسند و راضی نمود.


شب یلدای همتون پر از خنده و شادی.

براتون آرزو می کنم که شب یلداتون، شبی پاستیلی باشه.

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

تا صبح ...

سکوت

سرما

روشنایی در عین تاریکی

دلهره

اضطراب

غم و غصه

لرزش اعضای وجود

نه از سرما،

از دلشوره و نگرانی

عصبانیت در عین آرامش

سر در گمی

بلاتکلیفی

خستگی

کوفتگی

خواب آلودگی

شلوغی فکر

ذهنی پر از بهم ریختگی

تا جایی که حتی پلکها هم نمی دانند چگونه بر هم سوار شوند

چشمانی پر از خواب و بیداری

نیمی از وجود در نیمی از جهان

وجودی که با وجودیت او به وجود آمده و از وجود می رود

سوالاتی مبهم

جوابهایی از پیش گرفته شده

افکاری که یک لحظه هم متمرکز نمی شوند

نوشته هایی که نمی دانم چگونه سرهم می شوند

صدای تق تق انگشتان از آشفتگی روان و خستگی ذهن

صدای تق تق شوفاژ از گرم و سرد شدن های مداوم

تختی بهم ریخته

صدای عذاب آور سکوت

تنهایی که در تنهایی ِ خود غرق در سکوت و تنهایی شده

صفحه ای سفید که به زور ِ گذشت زمان سیاه می شه

فکر و ذهنی فیلتر شده برای نوشتن جملات و کلمات

ابهام ِ کلی

تناقضی متناقض

مطلبی به دنبال پایان

به زورجای دادن یک جمله در بین نوشته ها

پر از خالی

بی پایان در آستانه ی پایان

فشردن دستها برهم

در انتظار ِ انتظاری بی دلیل

به صبح فکر می کنم

چون تنها در صبح به پایان ِ بی پایان می رسم

تا صبح ...

۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

به جز اینها، دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

اول از همه برایت آرزو می کنم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهایی ات کوتاه باشد،

و پس از تنهایی ات، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید...

اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار...

برخی نا دوست و برخی دوستدار...

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد...

تا که زیاده به خود غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیرضروری...

تا در لحظات سخت،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند

چون این کار ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند...

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی...

و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی،

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی...

چرا که هر سنی خوشی و نا خوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم گربه ای را نوازش کنی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی، وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر می دهد...

چرا که به این طریق، احساس زیبایی خواهی یافت...

به رایگان...

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی...

هر چند خرد بوده باشد...

و با روییدنش همراه شوی،

تا دریابی چه قدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی...

و سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی:

" این مال من است " ،

فقط برای این که روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی...

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،

که اگر فردا خسته باشی، یا پس فردا شادمان،

باز هم از عشق، حرف برانی تا از نو آغاز کنی

...

اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...


ویکتور هوگو

با تشکر از دوست خوبم میثم برای در اختیار گذاشتن این مطلب

۱۳۸۷ آذر ۲۱, پنجشنبه

اشتباه یا تجربه ؟؟؟

چند وقت پیش یکی از بچه ها برگشت به من گفت: بهنام تو چرا پیام نور قبول شدی؟ تو که جات اونجا نیست!

همین باعث شد که من بخوام این مطلب رو بنویسم.

برگشتم بهش گفتم که آره تو درست می گی، در این که دانشگاه من مزخرف هیچ شکی نیست، ولی به نظر تو من یه بار دیگه کنکور بدم؟

یه بار دیگه از تمام زندگیم بزنم و یکسال وقت بزارم با تمام دلهره و استرسش و بشینم برا کنکور بخونم؟

برا چیزی انرژی بزارم که فقط به شانست و میزان استرست سر جلسه بستگی داره؟

آره، شاید منم می تونستم یه رشته ی خوب تو دانشگاه آزاد بخونم، ولی یه اشتباه کردم که الان هم دارم تاوانش رو پس می دم.

می دونید، به نظر من اینکه در گذشته چه اتفاقی افتاده مهم نیست، مهم اینه که تو از این اتفاق و اشتباه چطوری بیشترین بهره رو ببری.

اینکه من بیام و بشینم و ناراحت باشم که چرا چنین شد و چنان، چه فایده داره؟ باید به فکر آینده ام باشم، اینه که مهمه.

باید از حالات لذت ببری و آینده ات رو بسازی. گذشته رو می خوای چیکار؟

از گذشته فقط تجربه هاش می مونه که می تونی ازش در آینده استفاده کنی.

برگردیم به بحث دانشگاه

می دونی چیه، خوب که فکر می کنی می بینی که نکات مثبتی هم داره(پیام نور رو می گم):

- مثلا هزینه ی کم

- وقت فراوونت

- راه نزدیکت (چون توی هر دهکوره که بری یه واحد دانشگاهی زده و کلا قبول شدن آسونه)

- مدرکش (شاید ندونید، ولی میگم که بدونید، دولت پشت این دانشگاست و میشه گفت مدرکش چیزی از آزاد کم نداره و برخی ها می گن که معتبر تر هم هست، البته من کامل مطمئن نیستم)

راستی، اینم بگم که انگیزه تو زندگی خیلی چیز مهمی تشریف داره. سعی کنید انگیزتون رو در مورد کاری که می کنید بدونید و برای خودتون همیشه یادآوری کنید.


 

به به، از این ورا؟!!

سلام

خیلی دلم برا وبلاگم تنگ شده. هر از گاهی میام یه سر می زنم و با خودم می گم چرا دیگه چیزی نمی نویسم؟!!

تا حالا نزدیک 20 تا پست رو ننوشتم، یا تنبلی یا نبود وقت یا دم دست نبودن کامپیوتر.

به هر حال از این به بعد تمام سعی خودم رو می کنم که دوباره ادامه بدم.

همین الان دارم موضوع یه پست جدید رو تو ذهنم می پرورونم.

منتظر باشید

...

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

تقدیم به تو

این شعر رو با تمام وجودم تقدیم می کنم به عشقم :


کافری بیش نیستم

نمازم رو به تو

چشمانم کور تو

جونم فدای جون تو

کافری بیش نیستم

پاهایم لرزان شده

دستهایم بی جان شده

قلبم آزاد شده

کافری بیش نیستم

گویی پیر شدم

مویی سفید شدم

رویی سیاه شدم

کافری بیش نیستم

شیدا شدم، رسوا شدم، پیدا شدم بی تو

عاقل شدم، بالغ شدم، پیدا شدم با تو

اما همچنان
کافری بیش نیستم ...

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

عشق تويی

دیوونه منم

حیرون منم

گریون منم

بی لونه منم


عاشق تویی

عشق تویی

معشوق تویی

با شوق تویی


من منم، غم منم

تو تویی، درّ تویی


چون تو به طرفم آیی

درّ مرهم این غمم کنی


پس بیا که این غروب غم انگیز ِ زندگیم فداکاری کنه و خودش رو به تاریکی بسپاره تا اون طلوع ِ دوست داشتنیت از دل سیاهی شب پدیدار بشه، همون طلوعی که تو عاشقشی و من عاشق با تو دیدنش.

۱۳۸۷ تیر ۱۷, دوشنبه

پست دوم!

این دومین پستی ِ که امروز می دم، بسکه دلم پره.

من یه قول ِ معروف دارم که اینجا خیلی کاربرد داره: ای باباااااااااااااااااااااا

همیشه وقتی برق می رفت فوحش رو می کشیدم به زمین و زمان، ولی امروز برق رفت و من یه نگاه به دور و ورم انداختم و بعد به کارم ادامه دادم و تو ذهن ِ شلوغم مشغوله فکر کردن در مورد خودم شدم. بعد یه هو با خودم فکر کردم که: برق رفت و من فوحش ندادم؟!!

اینقدر داغونم که حتی حوصله ی خودمم ندارم. تازه امروز یه مطلب ِ دیگه هم داشتم که اصلا از پست کردنش پشیمون شدم.

خلاصه به قول بهنام ببینید برنامتون چیه.

دیوونه

گاهی وقتا فکر می کنم که توی رویام

گاهی وقتا فکر میکنم که دارم پرواز می کنم

گاهی وقتا فکر می کنم که اون بالام و به اوج کمال رسیدم

...

اما خدا نکنه یه روز فکر کنم که تو اوج بدبختی ام، که دارم سقوط می کنم، که چسبیدم به زمین و هیچی نیستم، که ...


بعضی وقتا فکر می کنم که دیگه بزرگ شدم، ولی بعضی وقتا هم خوب که فکر می کنم می بینم هنوز بچه ام و دارم با بچه ها سر و کله می زنم

بعضی وقتا فکر می کنم که دیگه هیچ چیزی نیست که بخوام بهشون برسم، بعضی وقتا فکر می کنم که انقدر آرزوهام و چیزایی که می خوام زیادن که هنوز حتی به یک چهارمش هم نرسیدم

بعضی وقتا می گم چقدر زود شب شد، بعضی وقتا هم می گم پس چرا شب نمی شه!

بعضی وقتا می گم تو بهترینی، بعضی وقتا هم می گم تو که اینطوری نبودی

بعضی وقتا ...

آه که چقدر این بعضی وقتا و گاهی وقتا زیادن، هرچقدر هم که کنار هم بزاریشون نمیشن تمام وقتا.

کاش می شد فقط اون بعضی وقتای اول رو داشته باشی،

ولی نه، اگه فقط اونا رو داشته باشی بهت می گن یه خیال پرداز، یه دیوونه، یه بیمار

با این حال من بازم دوست دارم دیوونه باشم!!!

۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه

اصفهان - شاهین شهر

تازگیا یه سفر داشتم به شاهین شهر که جزء استان اصفهان و یکی از شهرای اونه.

تو این سفر چیزای جالب و عجیب غریب و با حالی دیدم که دوست داشتم بهتون نشون بدم و توضیح بدم:


جدولِ بنفش:

این واقعا برام جالب بود چون تا حالا نظیرش رو ندیده بودم. خیلی عجیبِ که بلوارهای یه شهر این رنگی باشه، معلوم نیست شهردار چه فکری کرده که این کار رو انجام داده، شاید چون رنگ سالِ این کار رو کرده ولی بازم دلیل نمیشه که عرف رو زیر پا گذاشت. به هرحال این یکی از عجایب بود.



لباس عصر ! :


من که تخصص زیادی در این زمینه ندارم ولی می دونم که لباس شب داریم ولی لباس عصر رو دیگه خدا می دونه که چیه. حالا اون هیچی، یکی بیاد برا من بگه که طبقه بالاکسا یعنی چی؟!

(تو پرانتز این رو بگم که این مغازه توی خودِ اصفهان بوده ولی چون تو همین سفر بود لازم دونستم که پستش کنم.)



نیازمندی به فروشنده:


اینجا نوشته: " یک فروشنده خانم با روابط عمومی بالا(مسلط به کامپیوتر)"

از کی تا حالا روابط عمومی بالا شده تسلط به کامپیوتر؟ جدا کسی که این رو نوشته هدفش چی بوده؟ روابط عمومی یا کامپیوتر؟

من که از این سوژه هیچی نفهمیدم!


Yabo !!! :

این یکی زیاد ربطی به شاهین شهر نداره ولی چون اونجا دیدم گفتم به شما هم نشونش بدم.

تا حالا همچین برند مسخره ای ندیده بودم، حتی چیزی هم در موردش نشنیده بودم ولی خیلی باحاله، گامی نوین در صنعتِ موسیقی بود. اگه این برند خارجی باشه و مربوط به داخل نباشه که هیچ، ولی اگه داخلی باشه واقعا محشره.(البته اگه خارجی هم باشه من ترجیح می دم که یه همچین چیزی وارد کشور نشه.


جوونهای شاهین شهر :

نکته ی مهمی بود که من دیدم، همه ی مردم می گن نسل جوون بی هدف و بی انگیزه و خوش گذرون هستن و این موضوع رو می شه به طور واضح اونجا ببینید.

پسرا صبح که از خواب بیدار میشن، صبحانه رو می خورن و می رن تو خیابون و مردم رو دید می زنن تا وقت ناهار، بعد از ناهار هم یه کم استراحت می کنن و طرافای ساعت 5 دوباره می زنن بیرون و به کارشون می رسن.

خوش به حالشون، همشون سرکار هستن و به یه کاری مشغولند، مثل اینکه شغل شریفی هم هست (البته از نظر دختراشون).

من حدود 1ماه اونجا بودم و روزِ دوم دیگه کل پسرا تکراری شده بودند، دیگه خودتون ببینید که قضیه چیه.

البته تو تهران هم یه زمانی به قول معروف سر چهار راه وایسادن مد شده بود ولی این موضوع مربوط به خیلی وقت پیش میشه ولی خدا رو شکر که من هیچ وقت جزء این علافها نبودم.

دخترا هم وضعیتِ مشابهی داشتن ولی به شکل دیگه.

به هر حال نکته ی جالبی بود که لازم می دونستم بگم.

البته اینم بگم که آدمای کار درست زیادی هم اونجا هستن که این وضعیت رو ندارن و خودشون هم از این قضیه خیلی شاکی هستن. برای نمونه چند تا از دوستای صمیمیِ خودم.


شبکه ی ارتباطات سیار :

وای نمی دونید اونجا چقدر وضع خطهای همراه اول خرابه، واقعا افتضاحِ (افتضاح به معنای واقعی)، فکر کنم تعداد مشترکین بیشتر از ظرفیتِ مخابرات باشه، دقیقا همون مشکلی که ما یک سال پیش تو کرج داشتیم و با کار افتادن اپراتور دوم مخابرات حل شد.


Drivers! :

همه اونجا به قول معروف به پا درایور هستن.

وافعا وحشتناک و عل اللهی رانندگی می کنن، البته رانندگیِ اصفهانی ها از این نظر زبان زد خاص و عام است.


کرایه تاکسی :

یه چیزی که من خیلی باش حال کردم همین بود. کرایه ی یه خط که اینجا 150 تومانِ، اونجا فقط 50 تومانِ !!

یه دونه ماشین دربست کردم 300 تومان !!

یه آژانس گرفتم 700 تومان !!

واقعا خیلی خوبه، اونجا دوست دارید هی ماشین دربست کنید.


و خیلی چیزهای دیگه که من دیدم و یادم نیست و یا اصلا ندیدم ...

۱۳۸۷ خرداد ۹, پنجشنبه

چرا چرا؟ چرا نه، نه؟

سلام.

یه کم عنوان پستم پیچیده است، خودم می دونم ولی اصلا دارم این پست رو می دم که همین رو توضیح بدم. الان چند روزه که این جمله رو گذاشتم کنار آیدیم و همه سوال می کنن که جریان چیه و من برا تک تکشون توضیح دادم، و حالا این پست رو دادم که یه توضیح کامل برای اونایی که هنوز نپرسیدن بدم.

خوب یه کم پیچیده است و به خاطر همین با یه مثال براتون توضیح می دم. یه فلسفه درش خوابیده، به عنوان مثال شما یه نفر رو فرض کنید که اسمش تقی باشه.

حالا فرض کنید که این آقا تقی سال سوم دبیرستان هستن،

امتحانای پایان ترم تموم شده و منتظر نتیجه ی امتحانها است.

وقتی نتیجه رو می گیره می بینه که 3 تا درس رو افتاده، بعد میاد خونه و یه گوشه می شینه و می گه : " آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخه چراااااااااااااااااااااااااا ؟؟؟ "

همینجاست که این فلسفه میاد وسط، من می گم چرا همه در این جور مواقع می گن " آخه چرا؟ " ؟ چرا نمی گن " چرا نه؟ " ؟

مثلا در همین مثال فوق، شما فرض کنید که تقی به جای اون جمله ی مسخره می نشست و با خودش فکر می کرد که : چرا نباید 3 تا درس بیافتم؟

و وقتی بیشتر فکر می کرد می دید که هیچ دلیلی برا اینکه اون اتفاق نیافته نداره و اصلا از قبل قابل پیش بینی بوده چون اون مقدار کافی که باید درس نخونده.

پس چه دلیلی داره که بزنه تو سرش وقتی از قبل یه جورایی می دونسته؟ (چون با اون وضعیت درس خونده پس فابل پیش بینی بوده پس در واقع می دونسته)

و حالا نتیجه ی این طرز تفکر اینه که اگر واقعا این آقا تقی قصه ی ما بخواد که دفعه ی بعد و توی امتحاتای جبرانی دوباره این اتفاق براش نیافته، مطمئنا اگر هدفش قبولی باشه می شینه درس می خونه و من این رو مطمئن هستم که قبول هم می شه.

پس می بینید که چقدر این جمله تاثیر داره. در این صورت (یعنی فراموش نکردن اشتباهات و بررسی آنها) اشتباه کردن نه تنها بد نیست، بلکه خیلی هم خوب و پر فایده است.


 

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

جلسه امتحان، دانشگاه پیام نور

چهارشنبه ظهر، بعد از 4روز خوندن و نخوندن بالاخره وقت امتحان رسیده بود، امتحان روش تحقیق.

بعد از 2 ساعت زیر بارون وایسادن، نوبت امتحان من رسیده بود. پس از خوش و بش با بچه ها و شنیدن اینکه امتحان خیلی سخته و از این حرفا، رفتم داخل ساختمان.

سالن امتحان پر شده بود و به ما که 3،4 نفر بودیم، گفتن که برید بشینید تو کلاس بغلی. منم که اعصاب این لوس بازیا رو نداشتم، برگشتم به یکی از مسئولین که رفیقم بود(آقای فرجی) گفتم: " تو سالن که جا هست، منو بفرست تو سالن."

گفت: یه کاری نکن که اصلا نزارم امتحان بدیا.

منم گفتم: اِ ، اینطوریه؟ باشه برات دارم.

آخه زور داره یکی که همش دور و ورت می چرخه و ادعای رفاقتش می شه اینطوری بگه. حالا بگذریم چون اصلا حرفم این نیست.

خلاصه نشستم و آماده شدم که اومدن گفتن که تو سالن جا هست و برید تو سالن. منم بلند شدم همین که اومدم برم تو سالن گفتن که: نه نمی خواد، همونجا بشینید.

منم عصبی شدم و رفتم نشستم، برگه ی امتحان رو آوردن، 6تا سوال تستی بود و 3تا تشریحی. خوشحال شدم و شروع کردم. همه چی داشت خوب پیش می رفت و منم خوشحال که یه دفعه فرجی اومد تو کلاس و گفت یکی یکی برید تو سالن. منو بگی قاطی و منتظر بودم که خودم رو خالی کنم. برگشتم به فرجی یه دونه از اون نگاهای معروفم کردم و با عصبانیت و صدای بلند گفتم: "برا 5 تا سوال هزار بار ما رو جابجا کردید، آخه بی نظمی هم حدی داره"، فرجی هم که کپ کرده بود و ماتش برده بود از شدت سوپرایز شدن صداش در نیومد.

با این حال فایده نداشت چون کاملا خالی نشدم، ولی از اینجا به بعدش جالبه و یه جور دیگه خودم رو خالی کردم.

شروع کردم دوباره به نوشتن، یه دونه از تستام مونده بود، اونم زدم و رسیدم به سوالای تشریحی. 3تا سوال بود، وقتی خوندمشون کپ کردم، آخه 1سال و نیم بود که امتحان تشریحی نداده بودم و اصلا طریقه درس خوندنم عوض شده بود. یه نگاه به دور ورم کردم و دیدم که ای بابا، همه رسیدن به تشریحی ها و گیر کرده بودن. بعضیا که معلوم بود قید همه چی رو زدن و می رفتن با همون وضعیت برگه رو می دادن. منم اصلا نمی تونستم همچین کاری رو بکنم، یکم با خودم فکر کردم و گفتم من که این همه خوندم و این سوالا هم همشون مال همون مبحث هایی که خوندم، بعد یاد دوران دبیرستان افتادم که با همون چیزایی که خوندم و برداشتی که داشتم یه بحث باز کنم و جواب سوال رو هم توش بدم.

یه دفعه شروع کردم به نوشتن، سوال اول رو خوب بلد بودم و تند تند داشتم می نوشتم که دیدم مراقب ها اومدن بالا سر من که ببینن جریان چیه، منم یه نگاه به دور ورم کردم و متوجه شدم که بچه ها هم خیره شدن به من و دستم. تو دلم گفتم که این همون فرصتی که می خوام.

چون همیشه در این جور مواقع مراقب ها وقتی می بینن که یکی داره می نویسه، سعی می کنن از ورقش به بقیه کمک کنن، منم که دلم پر بود به خودم گفتم عمراً نمی زارم کسی ببینه.

خلاصه سوال اول تموم شد و رسیدن به دومی گیر کردم، سریع یه کم جا گذاشتم و رفتم سوال بعدی. سوال سوم رو یه کم فکر کردم و بعد از کلی نوشتن تموم شد. یه فکری هم برا سوال 2 به سرم زد و شروع کردم به نوشتن. بعدش هم سریع ورقه رو تحویل دادم و موندم که یه نفر برگه اش رو بزاره رو برگه ی من که خیالم از بابت مراقب ها راحت بشه و سریع برگشتم که برم بیرون.

یه نگاه به بچه ها انداختم و دیدم همه با نگاهشون دارن یه جورایی خواهش می کنن، منم توجه نکردم و به راهم ادامه دادم که یکی از پسرا گفت ترخدا کمکم کن، منم خندیدم و آروم بهش گفتم: " نترس همه اش چرت و پرت بود" و از سالن رفتم بیرون.

مثل این آدما که یه سخنرانی می کنن و همه حال می کنن و براش کلی دست می زنن شده بودم، همش احساس می کردم که الان همه دارن دست می زنن و منم با افتخار دارم میرم بیرون.

خلاصه باید اونجا می بودید تا می فهمیدید که چی میگم. شاید برای اونا که اونجا بودن اصلا این چیزا به چشم نمی اومد و همه فقط به استرس امتحان فکر می کردن ولی این روی سکه که من دیدم رو ندیدن.

این همه حرف زدم که چند تا چیز رو بگم و گوش زد کنم :

چرا تا تو یه موقیت قرار می گیرید غرور می گیرتتون و یه جورایی خفتون میکنه؟ هان؟ آخه تا کی؟ بابا بسه دیگه، شما هم یکی هستید عین بقیه، تازه باید برا بقیه سرمشق هم باشید.

چرا یه جا که اسم خودش رو گذاشته دانشگاه باید تا این حد بی برنامه و بی نظم باشه؟

اصلا منی که درس خوندم، چرا باید با یه مشت احمق سر یه کلاس بشینم و مثل اونا بشم؟ اصلا این عدالته که منی که فقط 2 ماه آخر کنکور رو سهلنگاری کردم، پیام نور قبول بشم؟ چرا نمیان نسبت به سوابق قبلی دانش آموز، اون رو وارد دانشگاه کنن؟




۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

لطفا دست نزنید، اشکال شرعی داره !!!

خدایا؛ از شدت ایمانم خبر داری، از میزان گناهم خبر داری، از خوب و بدم خبر داری، از تک تک ثانیه های عمرم خبر داری، راز درونم، عشق پنهونم، دل داغونم خبر داری، سوال های نگفته ام رو پیش پیش می دونی، ولی با این حال دوباره می خوام لب باز کنم و بهت یادآوری کنم:


 

رفته بودم تو یه مسجد که دیدم 2تا کولر گذاشتن تو 2گوشه مسجد، خیلی حال کردم باهاشون چون هر کسی نمیاد از این کولر سرپاهای خفن بزاره تو مسجد. تا اینکه دیدم روشون نوشتن : "دست نرنید، اشکال شرعی داره".

شرمم گرفت، چون این آدما با این کاراشون هم چهره ی اسلام رو خراب کردن هم مردم رو از خودشون و مسجد روندن.

آخه حکمت این آدما چیه؟!

خودشون رو گول می زنن یا مردم رو ؟

یا شایدم اعتقاد دارن به این خرافاتی که خودشون ساختن ؟!

می دونم که بهم می گی تو خودت رو درست کن و به این چیزا کاری نداشته باش!!!

چشم، من برم تا شاید یکی از هزاران اشتباهم رو درست کنم تا شاید از باره گناهای این بنده ی گناهکار کم بشه !!!

۱۳۸۶ دی ۱۸, سه‌شنبه

شک درباره ی وجود خدا

مردی به آرایشگاه رفت تا موهایش را کوتاه کند. مثل همیشه با آرایشگر گپ می زد تا اینکه چشمشان به خبری در روزنامه درباره ی کودکان سر راهی افتاد. آرایشگر گفت : <<می بینید؟ این فاجعه نشان می دهد که خدا وجود ندارد>>

_ <<چه طور؟>>

_<<روزنامه نمی خوانید؟ مردم رنج می کشند، بچه ها را سر راه می گذارند، همه جور جنایتی انجام می دهند. اگر خدا وجود داشت، رنج وجود نداشت.>>

مشتری به فکر افتاد اما کار آرایشگر تمام شده بود و تصمیم گرفت این گفت و گو را ادامه ندهد. درباره ی مسائل ساده صحبت کردند و بعد دست مزد آرایشگر را داد و رفت.
اما اولین چیزی که دید گدایی بود با موهای بلند و ژولیده. بی درنگ به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت: <<می دانید که آرایشگرها وجود ندارند؟>>

_<<چه طور ممکن است؟ من خودم آرایشگرم!>>

مرد اصرار کرد: <<وجود ندارند، اگر وجود داشتند هیچ کس نباید موی بلند و ژولیده می داشت. آن مرد را در آن گوشه ببین!>>

_<<مطمئن باش که آرایشگر ها وجود دارند اما این مرد هرگز نمی آید اینجا.>>

_<<دقیقا! خدا هم وجود دارد اما مردم نزد او نمی روند، اگر به دنبالش بگردند کم تر تنها می مانند و آن همه بدبختی در دنیا وجود نخواهد داشت.>>




الگوی بهتر

کودک چهار خصوصیت دارد که هرگز نباید فراموش کنیم:
همیشه بی دلیل شاد است.
همیشه سرش به کاری مشغول است.
وقتی چیزی می خواهد، تا آن را نگیرد از عزم و اصرارش کم نمی شود.
سرانجام می تواند خیلی راحت گریه کند.



Dov Beer de Mezeritch

۱۳۸۶ دی ۱۶, یکشنبه

Javane emrooz !!!


اينه وضعيت جووناي مملکت ما، که در اوجه بدبختي و بي پولي فقط دنباله گوشيه موبايل جديد کفش فلان مارک و کلا ظاهرشون هستن، اونم جووني که مشغول تحصيل هست و بايد يه احترام خاصي داشته باشه
من به همه ي اين جوونا حق مي دم و خودم هم يکي از اونا هستم چون توي مملکتي که کسي بهشون اهميت نميده و کسي از نظراتشون استفاده نمي کنه، آخه چه کاري مي شه کرد به جز اينکه حسرت بخورن و بشينن به اين چيزا فکر کنن؟
پس بايد يه جوري خودشون رو مشغول کنن
جووني که ذهنش پر از ايده هاي جديد هست و به ديده امروزي به همه چي نگاه مي کنه، چرا نبايد ازش استفاده کرد و فقط رفت سراغ افراد سن بالا که فقط تجربه دارن و حتي ديدشون رو هم از دست دادن؟



اين صحنه ساختگيه ولي زياد مي شه اين مشکلات رو ديد، البته اگه چشمت به همه ي مشکلات جامعه روشن باشه
Posted by Picasa

۱۳۸۶ دی ۱۵, شنبه

Nature & Human


طبيعت به اين زيبايي، ترکيب رنگ به اين قشنگي، موجود به اين مفيدي رو چرا بايد يه موجود ديگه که اسم خودش رو گذاشته اشرف مخلوقات به اين روز بندازه؟
آخه چرا بايد اين اتفاق بيوفته؟
خود شيريني؟
عقده؟
پس چي؟
من موندم که يارو چطوري رفته اونجا !!! اين همه به خودش زحمت داده که بنويسه " ترک " ؟؟!!
Posted by Picasa